حسین (ع)

سلطان عشق ما حسین (ع) است ، به دنیا بگو

تکلیف و مشق ما حسین (ع) است ، به دنیا بگو


آنکه یه گوشه چشمی کند شفاعتم

تنها نگاه دلربای حسین (ع) است ، به دنیا بگو


من از عاشقی سینه سوخته ، خود شنیده ام

که گفت ، پیر و مراد ما حسین (ع) است ، به دنیا بگو


از ماتم ارباب ما ، آسمان در غم است

این پرچم عزا برای حسین (ع) است ، به دنیا بگو


خرده مگیر ، بر من اگر نیست شوق جنتّم

فرودسِ ما روضه های حسین (ع) است ، به دنیا بگو


زهرا (س) پریشان است و حیدر به ماتم است

این سَر ، که به نیزه ها رود حسین (ع) است ، به دنیا بگو


مهدی (عج) اگر بیاد و حق جلوه گر شود

تنها برای خون بهای حسین (ع) است ، به دنیا بگو

کجایی مادر

 می گفتند ، کم می شود این درد دلتنگی


اما نشد مادر


می گفتند سرد می شود خاک جاده رفتن تو


اما نشد مادر


می گفتند گذشته ها در گذر زمان محو می شود


اما نشد مادر


می گفتند شلوغی روزمره گیهای این روزگار خاطراتت را خط می زند


اما نزد مادر


می گفتند دلت را به خوشیها بسپار که از غمها گریزان شوی


اما نشد مادر


می گفتند فراموش کن که فراوان است بازیهای روزگار


اما نشد مادر


می گفتند صبوری کن که صبر کلید تحمل هر رنجی است


اما نشد مادر

 

.....


تو که بروی برایت می نویسم حال من خوب است



اما تو باور نکن

در پی دلیــلی اســت که ببخشــد ما را



  خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...


«دکتر علی شریعتی»

بوی ماه مهر


باز هم مدرسه از راه رسید


                            بازدر باغچه ی کوچک تنهایی من

                    

غنچه دمید


آسمان ابری بود و پر از دلتنگی


 مهر آمد و در آن ، صورت خورشیدی


      پر از شوق کشید


     باز هم مدرسه از راه رسید


پشت آن نیمکت چوبی من دنیاییست


آسمانش همه عشق ،


سایه بانش همه نور ،و غمی بر لب بام


که پی غصه پرید


باز هم مدرسه از راه رسید


باز هم مشق و کتاب


باز هم هندسه و شعر و حساب


باز هم دلهره ی دیکته ی نا خوانده


بر تنم لرزه تنید


باز هم مدرسه از راه رسید


روبرو تخته سیاه، مثل یک جنگل سبز


که در آن می بارد تکه هایی گچ من ،


مثل یک برف سفید


باز هم مدرسه از راه رسید


پشت سر، پنجره ای از خورشید که اگر باز شود،


می برد یاد مرا ،


پی ایام به سر رفته ی عید، پر از شوق و امید


باز هم مدرسه از راه رسید

مهمانی که تمام می شود همه می روند . 



میزبان می ماند و خستگی . 



میهمان می ماند و دل بستگی . 



چند روزیست که میهمانی تمام شده . 



تو خسته نیستی ، اما من دل تنگم .



برای نون و خرمایی که هر سحر و افطار پیش رویم گذاشتی .



می گویند ماه رحمتت رفت .



مگر می شود تو میزبان باشی و میهمان تاب دل کندن بیاورد . 



تو نمی گذاری به همین سادگی میهمانی تمام شود ، 



چون مهربانی تو تمام نشدنیست .

افسوس می‌خورم

افسوس می خورم به حال دلم



 

به حال این صدبار شکسته ی هزار بار ایستاده

 



و به حال غصه های غریبانه اش

 



که گاهی از من هم پنهانش می کند

 



افسوس می خورم به حال دلم

 



که دردش شکستن نیست


 


که دردش هنوز هم دوست داشتن آدمهایی



است که او را


 


شکسته اند و رفته اند

 



افسوس می خورم به حالش

 



که ساده بود و ساده است و ساده خواهد بود



 

در این دنیای صد رنگ

دل سنگ

هنوز هم



اگر دلت مي خواهد دل سنگ بمان



مردم ديار من هنوز هم بت پرست اند

خسته‌ام



خسته ام از این مردم



دلیلش را دلم میداند



"دلی که بسیار شکسته است"

یک دنیا شرمندگی

من پشت دروازه تردید ایستاده ام و تو در یقین را بر من گشوده ای


من از آسمان قطره قطره باران طلب می کنم و تو دریا را به من بخشیده ای


من شمع می جویم و تو خورشید می افروزی


چه می خواهی از من که بی دریغ مهربانی نثارم می کنی


من آن نیستم که تو می خواستی


بر من ببخش


رحمت بی انتهایت را


که لبریز گمراهیم